X
تبلیغات
چراتوقف کنم چرا؟

چراتوقف کنم چرا؟

عاشقی بد دردیه

 گاهی گمان نمی كنی ولی می شود 

گاهی نمی شود، كه نمی شود 


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است 


گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود 


گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست 


گاهی تمام شهر گدای تو می شود


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط @مهدیه@|

ازدحام و فشار از هر سو

زور ِ آرنج و ضربه بازو

بدترین بوی عالم است الحق

بوی سیر و پیاز و عطر و عرق

کارمند و محصل و عملی

کامبیز و غضنفر و مملی

تاجر و دزد و دکتر و بیکار

لاغر و چاق و سالم و بیمار

گاه دعوای عده ای سالار

فحش هایی رکیک و هم کشدار

یک نفر غرق در سطور کتاب

آن یکی هم کنار او در خواب

مابقی همه به قصد سبد

در صفند و عده ای به کنار

شوقناکم از سبد که به شوق

می زنم به کوی و برزن جار

لاجرم پس از کش و قوس شدید 

می رسد نوبتی به من ته ِ کار

حال از بخت بد چه کنم

نوبتم شده باز، وقتِ ( نهار )

همه رفتند و من همی مانده

از غم دوری ِ سبد به هوار

ناگه از آن طرف کسی فرمود

سبد تو بی کالاست، بیا بردار!

گفتم: سببش چیست این خالیست

گفت: چونکه وضع مالیت عالیست

ماهی 500 تومن حقوق میگیری!

بازهم تو صفی تا سبد بگیری؟؟؟؟

 نگهی از سر شعف به خودم

که چه مایه دار، ولی بی خبرم

دست خالی به سمت همسر خویش

میروم شادمان به منزل خویش

همسرم با نهیب می پرسد

سبدت کو؟؟؟ و باز می گوید : 

نکند که به آن یکی دادی ؟؟؟

یا که در راه سبد به باد دادی؟؟؟

پاسخی نیست در کف و زبان خالیست

یک سوال در ذهن من همی باقیست 

مانده ام با وجودِ کالا ها

از چه رو ( این سبد فقط خالیست )؟!!!! 


شعر از : احمد ... شوهرم


برچسب‌ها: سبد کالا, طنز سبد کالا, شعر سبد کالا
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

 

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

کورش کبیر


نوشته شده در جمعه ششم دی 1392ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از خاطره هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

ما بقی را قسمت...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

سلام امروز واقعا خوشحالم ...

چون اولین برف  زمستونی امروز تو شهرمون شروع به باریدن گرفت وهمه جارو سپید کرد...

ff3e12e15246b3114b64df8a0fe830ef_xl.jpg

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

این سماور جوش است 

پس چرا می گفتی

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را زودتر بند بزن 

توی آن 

مهربانی دم کن

بعدبگذار که آرام آرام 

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دستهایت:

سینی نقره ی نور

اشک هایم:

استکان های بلور

کاش استکان هایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آمادست

چای باطعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز.


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط @مهدیه@|

سلاممممممممممممممممم....


یکی به من بگه چرا نمیشه کامنت گذاشت. یا مدلش فرق کرده در جریان نیستم من.


بگین چطوری؟؟؟


حروف تصویری برام اصلا نمیاد چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
گر نکاری علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است...

 

بعضی آدم‌ها ناخواسته همیشه متهم‌اند ...!

به خاطر :
سکوت‌شان ، کاری به کار کسی نداشتن‌شان ، خلوت‌شان ،
اتاق‌شان ، استراحت‌شان ، روی پای خود ایستادن‌شان ، دوست داشتنشان !

گویی جان میدهند برای اتهام بستن

و از همه بدتر این‌ که :

زود فراموش می شود خوبی هایشان ...

(اما همیشه خوب باشین ؛ یکی هست که همشون رو میبینه و هیچوقت فراموش نمیکنه )...

 

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

صحبت کودک باخدا...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی...

فقط دردش کم باشه...

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|

بهترین قسمته پاییزو زمستون

بیرون آوردن لباسای گرم و پیدا کردن پول از توی جیباشونه !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط @مهدیه@|


آخرين مطالب
» قرعه به نام تو...
» صفِ خالیِ سبد یا صفِ سبدِ خالی
» برخیز...
» قسمت...
» بارش برف...
» چای با طعم خدا...
» کمک...
» ...
» 
» !!!

 Design By : Pichak